نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 10


موضوع: خلاصه قسمت های فصل 5

  1. #1

    تاریخ عضویت
    Aug 2009
    نوشته ها
    9
    موضوع ها
    1
    سپاس
    0
     
    0سپاس شده در 0 پست
     

    پیش فرض خلاصه قسمت های فصل 5

    خلاصه قسمت های فصل 5

  2. --
  3. #2

    تاریخ عضویت
    Aug 2009
    نوشته ها
    9
    موضوع ها
    1
    سپاس
    0
     
    0سپاس شده در 0 پست
     

    پیش فرض پاسخ : خلاصه قسمت های فصل 5

    فصل پنجم، قسمت 16

    خلاصه این قسمت:
    قسمت شانزدهم و در واقع قسمت پایانی فصل پنجم سریال لاست، شامل دو بخش بود که مثل قسمت‌های آخر چهار فصل گذشته و با معرفی شخصیت جدیدی (جیکوب) از مهم‌ترین قسمت‌های این فصل به‌شمار می‌آمد.
    بازگشت به گذشته:
    1- جیکوب
    در زمان نامشخصی جیکوب در اتاقی با دیوارهای سنگی که در وسط آن آتش روشن بود، پشت چرخ نخ‌رسی نشسته و در صحنه بعد پشت داری نشسته و فرشی را می‌بافد. بعدتر در نزدیکی مجسمه در حالی که لباس نخی سفیدی بر تن دارد ماهی می‌گیرد و روی سنگ آن را کباب می‌کند و در حین خوردن آن به کشتی بادبانی که در اقیانوس به سمت جزیره می‌آمد نگاه می‌کرد. در همین حال مرد دیگری به سمت او می‌آید و از او می‌پرسد که کشتی چگونه جزیره را پیدا کرده است و معتقد است که جیکوب آن را به جزیره آورده است. او معتقد است که وقتی مردم به جزیره می‌آیند در پایان همه‌چیز مثل هم است: خرابی و ویرانی. جیکوب پاسخ می‌دهد که فقط یک‌بار پایان اتفاق می‌افتد و بقیه چیزهای قبل فقط پیشرفت است. غریبه به جیکوب می‌گوید که چه‌قدر دلش می‌خواهد او را بکشد و یک روز روزنه‌ای برای این‌کار پیدا خواهد کرد.
    2- کیت
    در زمانی در دهه 80، وقتی کیت کودک بود و با دوستش در حال دزدی از فروشگاه بودند توسط صاحب فروشگاه دستگیر می‌شود. اما مرد غریبه‌ای در فروشگاه پول ظرف غذایی که کیتی دزدیده را می‌پردازد و از او می‌خواهد که دیگر این‌کار را نکند، او کسی نیست جز جیکوب.
    3- سایر
    در سال 1976، جیمز (سایر) کودک را نشان می‌دهد که ناباورانه در مراسم تدفین والدینش شرکت کرده است. بعدتر او را روی پله‌ای می‌بینیم که روی دفتری چیزی می‌نویسد اما خودکارش نمی‌نویسد. مردی به او نزدیک می‌شود، خودکار خود را می‌دهد و می‌رود و جیمز روی دفترش برای سایر نامه می‌نویسد. آن مرد، جیکوب است.
    4- سعید
    سال 2005، بعد از بازگشت بازماندگان اوشئنیک، سعید و نادیا در یکی از خیابان‌های لوس‌آنجلس در مورد این‌که چگونه اولین سالگرد ازدواج خود را جشن بگیرند حرف می‌زنند. سعید پاریس یا رم را پیشنهاد می‌کند و نادیا با او شوخی می‌کند. به محض این‌که می‌خواهند از خیابان عبور کنند جیکوب به سعید نزیک می‌شود و از او آدرسی را می‌پرسد، اما نادیا که متوجه ایستادن سعید نشده از خیابان عبور می‌کند و در همین حال ماشینی با سرعت به او می‌زند و تنها حرفی که نادیا پیش از مردنش می‌زند این‌است که سعید او را به خانه ببرد.
    5- ایلانا
    زمانی قبل از سال 2007، ایلانا در بیمارستانی و در حالی که سرش باندپیچی شده بستری می‌شود. جیکوب به دیدنش می‌آید و به زبان روسی از این‌که زودتر نتوانسته بیاید از او معذرت‌خواهی می‌کند و می‌خواهد که به او کمک کند.
    6- لاک
    در سال 2000 وقتی جیکوب روی نیمکتی مشغول خواند کتابی از فلانری اوکانر است، لاک از پنجره طبقه هشتم به پایین پرت می‌شود. جیکوب بالای سر او می‌رود و بعد از فشردن شانه‌اش لاک به هوش می‌آید و جیکوب به او می‌گوید که همه‌چیز درست می‌شود و از این اتفاق متأسف است.
    7- سان و جین
    در مراسم ازدواج سان و جین در کره، جیکوب به آن دو به زبان کره‌ای تبریک می‌گوید. پس از رفتن او آنها از این‌که او که بود که انقدر خوب کره‌ای حرف می‌زد، متعجب می‌شوند.
    8- جک
    در سال 2000، جک در حال جراحی دختری بود. او اشتباه کاری می‌کند که در صورتی که نتواند آن را جبران کند، دختر برای همیشه فلج خواهد شد. پدرش که در هنگام عمل با اوست، از او می‌خواهد که تا پنج بشمرد و اگر آرام نشد کریسشن خودش عمل را ادامه دهد. جک علی‌رغم میلش این‌کار را می‌کند و عمل با موفقیت انجام می‌شود. بعد از عمل درحالی‌که عصبانی است از دستگاه یک شکلات می‌گیرد، اما شکلات در دستگاه گیر می‌کند. بعد از مشاجره با پدرش، جیکوب شکلاتش را به او می‌دهد.
    9- جولیت
    جولیت و خواهرش ریچل رو مبلی روبروی پدر و مادرشان نشسته‌اند و مادر آنها سعی می‌کند برایشان توضیح دهد که با وجود این‌که او و پدرشان همدیگر را دوست دارند اما می‌خواهند از هم جدا شوند. جولیت در حالی که گریه می‌کند و می‌گوید که نمی‌فهمد که چه‌طور این اتفاق امکان دارد از آنجا خارج می‌شود و مادرش به او می‌گوید وقتی بزرگ شود آن‌‍را می‌فهمد.

    10- هرلی
    در سال 2008، هرلی از زندان خارج می‌شود و سوار تاکسی‌ای می‌شود که جیکوب در آن نشسته در حالی‌که یک گیتار کنارش است. او از هرلی می‌پرسد که چرا به جزیره بازنمی‌گردد و هرلی در پاسخ می‌گوید برای این‌که او نفرین شده است و دلیل همه مرگ‌ها از جمله مرگ لیبی و چارلی او بوده است. جیکوب به هرلی می‌گوید شاید او به‌جای نفرین متبرک شده است و به او در مورد پرواز آجیرا می‌گوید.
    جزیره، سال 1977
    کیت، جولیت و سایر در زیردریایی در حال ترک جزیره هستند. کیت به آنها می‌گوید که جک چه‌کاری می‌خواهد انجام دهد و از آنها می‌خواهد که برای متوقف کردن او به جزیره بازگردند. جولیت قبول می‌کند و سایر علی‌رغم میلش با آنها به جزیره باز می‌گردد. از طرفی جک، سعید، الی و ریچارد به محل بمب می‌رسند و ریچارد نمی‌گذارد که الی با آنها همراه شود. سعید بمب را خارج می‌کند و جک و سعید طبق آنچه فارادی نوشته بود، تصمیم می‌گیرند بمب را به ایستگاه سوان ببرند. آنها در کمپ دارما با افراد دارما درگیر می‌شوند و سعید تیر می‌خورد، در همین هنگام هرلی و مایلز و جین با ون آبی آنها را نجات می‌دهند. اما بین راه، سایر، جولیت و کیت آنها را متوقف می‌کنند و سایر از جک می‌خواهد که پنج‌دقیقه با هم صحبت کنند. سایر به جک می‌گوید چیزی که اتفاق افتاده، اتفاق افتاده و نمی‌توان جلوی آن را گرفت اما جک قبول نمی‌کند و از سرنوشت می‌گوید. مشاجره آنها به زد و خورد می‌انجامد اما جولیت آنها را از هم جدا می‌کند و به سایر می‌گوید که حق با جک است. از طرفی کیت هم خلاصه با جک موافق می‌شود و قرار می‌شود که جک بمب را به سوان ببرد. بعد از انداختن بمب در چاهی که در حال حفر آن بودند، نیروی الکترو مغناطیس قوی‌ای همه‌چیز را برهم می‌زند و جولیت با همه تلاش سایر به درون چاه و نزدیک بمب می‌افتد. او سعی می‌کند و با سنگی بمب را منفجر کند و ...
    جزیره، سال 2007
    ریچارد، بن، لاک، سان و سایر افراد آنها به دنبال جیکوب به نزدیک مجسمه می‌رسند که حالا دیگر از آن یک پا باقی مانده است. در راه لاک به بن می‌گوید که این بن است که باید جیکوب را بکشد. ریچارد لاک و بن را به دری که در پای مجسمه بود می‌برد و آنها را برای دیدن جیکوب تنها می‌گذارد. آنها به درون اتاقکی سنگی می‌روند و که در وسط آن آتشی برپا بود و در اولین صحنه هم آن را دیده‌ بودیم و لاک چاقو را به بن می‌دهد. در درون اتاق بن مبهوت فرشی می‌شود که روی دیوار بود و همین وقت جیکوب که روی صندلی نشسته بود حرف می‌زند. بن از جیکوب می‌پرسد که چرا در همه این‌سال‌ها خودش را بن نشان نداده و چرا او را رهبر نکرده است. و در پاسخ سؤال در مورد من چه؟ همان را به عنوان جواب شنید و در همین هنگام با دو ضربه چاقو جیکوب را از پا در آورد. جیکوب در آخرین لحظات گفت آنها دارند می‌آیند و لاک او را به درون آتشی که در اتاق بود انداخت.
    از طرفی در بیرون مجسمه، ایلانا و گروهش و فرانک، به سمت ریچارد و گروه آمدند و ایلانا پس از گفتن نام ریچارد، ریکاردوس به ریچارد گفت که چه چیزی در سایه مجسمه پنهان شده است و ریچارد در پاسخ او به زبان لاتین گفت: او کسی است که همه ما را نجات خواهد داد. پس از این مکالمه، ایلانا صندوقی را که با خود آورده بودند را باز کرد و در آن چیزی نبود جز جسد جان لاک !!!!!
    در این پست 1 کلمه به صورت خودکار جهت آسودگی کاربران به بخش مورد نظر لینک شده اند.

  4. --
  5. #3

    تاریخ عضویت
    Aug 2009
    نوشته ها
    9
    موضوع ها
    1
    سپاس
    0
     
    0سپاس شده در 0 پست
     

    پیش فرض پاسخ : خلاصه قسمت های فصل 5

    فصل پنجم، قسمت 15



    خلاصه این قسمت:
    سال 1977، جزیره
    در قسمت قبل دیدیم که سایر و جولیت، توسط ردزینسکی و افرادش دستگیر و بازجویی شدند، از طرفی کیت و جک همراه دانیل فارادی به کمپ دیگران رفتند تا دانیل مادرش را ملاقات کند. هرلی، جین و مایلز هم در تدارک برای فرار بودند. دکتر چنگ، هرلی را تعقیب کرد و از آنها در خصوص حرف‌های دانیل و این‌که آیا آنها از آینده آمده‌اند سؤال کرد. آنها در ابتدا از گفتن حقیقت امتناع کردند، اما دکتر چنگ چند سؤال در مورد رئیس جمهور آمریکا در آن سال و ... از هرلی پرسید و هرلی اعتراف کرد که آنها از آینده آمده‌اند. دکتر چنگ از مایلز سؤال کرد که آیا این حقیقت دارد که او پسرش است و مایلز تأیید کرد و دکتر چنگ حرف‌های دانیل را باور کرد.
    در کمپ دیگران در حالی که ریچارد و ویدمور، بالای سر جنازه فارادی ایستاده بودند، جک و کیت که پشت بوته‌ها پنهان شده بودند دستگیر شدند و الواز از آنها در مورد پسرش سؤال کرد. جک از ریچارد در مورد مردی که چارلز ویدمور بود سؤال کرد و ریچارد در پاسخ گفت که چارلز و الواز رابطه رمانتیکی دارند که البته این رابطه پیچیده است!
    سایر و جولیت، در ازای این‌که سایر نقشه کمپ دیگران را برای ردزینسکی بکشد، آزاد شدند، به شرطی که با زیردریایی جزیره را ترک کنند. وقتی جک، الواز، کیت و ریچارد و اریک به سمت محل بمب در حرکت بودند، کیت تصمیم گرفت که بازگردد و اریک او را هدف قرار داد. اما یک نفر دیگر به اریک شلیک کرد و او سعید بود.
    در اسکله، زنان و کودکان در حال سوار شدن به زیردریایی بودند و جین، مایلز و هرلی از پشت بوته‌ها رفتن آنها را نگاه می‌کردند. شارلوت و مادرش هم بین کسانی بودند که جزیره را ترک می‌کردند. مایلز، صحنه‌ای که پدرش به مادرش دستور می‌داد که با بچه او را ترک کنند را دید. جولیت و سایر را هم در حالی که دستبند به دست داشتند به اسکله آوردند و هرلی به مایلز گفت که سایر حتما نقشه‌ای دارد. سایر مثل همیشه، شوخ‌طبع به جولیت گفت که آنها به زندگی معمولی برمی‌گردند و سهام شرکت مایکروسافت را خریداری می‌کنند و ثروتمند می‌شوند. وقتی که سایر و جولیت در زیردریایی جا گرفتند و منتظر حرکت شدند، کیت هم با دستنبد به دست به آنها ملحق شد و باعث تعجب و دلخوری آنها شد.
    سال 2007، جزیره
    لاک، بن و سان به کمپ دیگران رسیدند و یکی از افراد به ریچارد خبر رسیدن آنها را داد. لاک که یک گراز با خود حمل می‌کرد به ریچارد سلام کرد و در پاسخ ریچارد نسبت به تغییر کردنش گفت که هدف جدیدی دارد. سان مکالمه ریچارد و لاک را قطع کرد و از ریچارد در مورد جین و سایرین که در سال 1977 بودند سؤال کرد. ریچارد گفت که آنها را دیده است و همه آنها مرده‌اند! بعدتر لاک به سان گفت که این اتفاق برای آنها نیفتاده و آنها همگی زنده‌اند.
    وقتی ریچارد از لاک سؤال کرد که در سه‌سال گذشته او کجا بوده، لاک تعجب کرد. آنها به جایی رسیدند که سه سال پیش، لاک در حالی که گلوله خورده بود آنجا نشسته بود و ریچارد به کمکش رفت. در حالی که بن و لاک از پشت بوته‌ها به جان لاک نگاه می‌کردند، ریچارد به سراغ او رفت و گلوله را از پای او در آورد و قطب‌نما را به او داد. بن از دیدن این صحنه‌ها متعجب بود. آنها به کمپ بازگشتند و لاک به عنوان یک رهبر برای مردم سخنرانی کرد و اعلام کرد که می‌خواهد به دیدن جیکوب برود و از بقیه هم خواست که او را همراهی کنند. ریچارد از اقدام لاک راضی نبود و با بن در این خصوص صحبت کرد. بن نظرات ریچارد را به لاک منتقل کرد و لاک در کمال خونسردی و در برابر تعجب بن به او گفت که برای کشتن جیکوب می‌رود !
    حرف‌های ما:
    مطابق نظر جک، همه اتفاقاتی که در سه‌سال گذشته افتاده بود، فاجعه بود و او هم مثل فارادی می‌خواست کاری کند که این اتفاقات نیفتد، اما کیت طور دیگری فکر می‌‍‌کرد. آشنایی او با جک و سایر به نظر اتفاق بدی نبود. به همین دلیل هم نخواست جک را همراهی کند و دوباره به سوی سایر برگشت. دوباره یک عشق مثلثی و این‌که سایر کدام را انتخاب می‌کند. جولیت بدشانس !
    لاک واقعا تغییر کرده و مثل یک رهبر رفتار می‌کند. آیا او به وجود جیکوب اعتقاد دارد؟ آیا می‌خواهد به مردمش ثابت کند که جیکوب وجود ندارد یا نظر دیگری دارد؟
    به نظر می‌‌رسد گمشدگان، در یک حلقه بین گذشته و آینده افتاده‌اند یا تماشاگران را در این حلقه انداخته‌اند !

  6. --
  7. #4

    تاریخ عضویت
    Aug 2009
    نوشته ها
    9
    موضوع ها
    1
    سپاس
    0
     
    0سپاس شده در 0 پست
     

    پیش فرض پاسخ : خلاصه قسمت های فصل 5

    فصل پنجم، قسمت 14


    خلاصه این قسمت:
    دانیل فارادی در کودکی قطعه‌ای از شوپن را می‌نوازد. مادر او، الواز، وارد می‌شود و بعد از این‌که نواختن او تمام می‌شود از دانیل می‌خواهد که به‌جای تلف کردن وقتش برای پیانو به علوم و ریاضیات بپردازد. چندسال بعد، در روز جشن فارغ‌التحصیلی دانیل در آکسفورد وقتی او همراه دوست دخترش بود، مادرش را می‌بیند که برای دیدنش آمده. الواز بدون توجه به دوست دختر دانیل، از او می‌خواهد که به رستورانی بروند و به عنوان هدیه دفترچه خاطراتی را به او می‌دهد که در صفحه اول آن برایش چند خط نوشته است. دانیل به مادرش می‌گوید که فردی به نام ویدمور برای تحقیقات او 1.5 میلیون پوند اهدا کرده است.
    در سال 2004، دانیل در حال تماشا کردن اخبار مربوط به سقوط هواپیمای اوشئنیک است و به شدت متأثر می‌شود و گریه می‌کند. در همین وقت ویدمور به دیدن دانیل می‌آید و به او پیشنهاد می‌کند که برای تحقیقات به جزیره برود. ویدمور به دانیل می‌گوید که مسافران پرواز اوشئنیک نمرده‌اند و چون دانیل همه چیز را زود فراموش می‌کند این موضوع را هم به زودی یادش می‌رود.
    در سال 1977، دانیل با زیردریایی وارد جزیره می‌شود و از مایلز می‌خواهد که او را به خانه جک ببرد. جک به دانیل می‌گوید که مادر دانیل راه بازگشت به جزیره را به آنها نشان داده است و دانیل می‌گوید اگر مادرش حرفی در مورد سرنوشت به آنها زده اشتباه کرده است و جک متعلق به دارما و جزیره نیست. دانیل و مایلز برای دیدن دکتر چنگ به ایستگاه ارکید می‌روند و دانیل سعی می‌کند که دکتر چنگ را از ساختن ارکید منصرف کند و به او می‌گوید که آنها از آینده آمده‌اند و مایلز فرزند اوست.
    از طرفی جک، کیت، هرلی، مایلز، جین به خانه سایر و جولیت می‌روند و تصمیم می‌گیرند که کیت و جک همراه فارادی به نزد دیگران بروند. فارادی برای پیدا کردن مادرش به کمپ آنها می‌رود و از ریچارد می‌خواد که الواز را به او نشان دهد اما الواز او را از پشت با تیر می‌زند. دانیل در آخرین لحظات به مادرش می‌گوید: تو می‌دانستی که این اتفاق می‌افتد با این حال مرا به اینجا فرستادی و می‌میرد. الواز که گیج شده، دفتر دانیل را باز می‌کند و دستخط خود را می‌بیند و از جک و کیت که به گروگان گرفته‌اند می‌خواهد که توضیح دهند. جک برای الواز توضیح می‌دهد و قرار می‌شود که به سراغ بمب هیدورژنی بروند. ویدمور جوان سعی می‌کند که الواز را با توجه به شرایطش منصرف کند اما الواز قبول نکرد.
    از آن طرف، افراد دارما متوجه شدند که سایر و جولیت، فیل را زندانی کرده‌اند و آنها را گرفتند. ردزینسکی که جای هوراس را گرفته بود، اهمیتی به حرف‌های هوراس و دکتر چنگ نداد و در آخر قرار شد که جولیت و سایر همراه با زنان و کودکان جزیره را ترک کنند و ...


    حرف‌های ما:
    در این قسمت مشخص شد که پدر فارادی کسی نبود جز چارلز ویدمور و الواز پسرش را برای جزیره قربانی کرده است همانطور که بن دخترش را برای جزیره قربانی کرد. فارادی معتقد بود که این "مردم" هستند که متغیرند و این امکان وجود دارد که گذشته را تغییر داد. آیا حق با فارادی است؟
    فارادی کجا به دنیا آمد و چرا الواز از جزیره خارج شده بود؟ به نظر می‌رسد که ویدمور همسر و فرزندش (پنی) را در خارج از جزیره گذاشته و به جزیره آمده بود و به همین دلیل هم دانیل هیچ‌وقت نفهمید که ویدمور پدرش است.

  8. --
  9. #5

    تاریخ عضویت
    Aug 2009
    نوشته ها
    9
    موضوع ها
    1
    سپاس
    0
     
    0سپاس شده در 0 پست
     

    پیش فرض پاسخ : خلاصه قسمت های فصل 5

    فصل پنجم، قسمت سیزدهم


    خلاصه این قسمت:
    در این قسمت برای اولین بار پس از آمدن مایلز به جزیره، به او، گذشته‌اش و تواناییش در ارتباط با مردگان می‌پردازد.
    در بازگشت به گذشته، زنی به‌نام لارا (مادر مایلز) را نشان می‌دهد که در حال مذاکره با صاحبخانه است و به او می‌گوید که او و پسرش تنها هستند. مایلز در آپارتمان یکی از همسایه‌ها جسدی پیدا می‌کند که با او حرف می‌زند و از همین‌جاست که مشخص می‌شود او توانایی ارتباط برقرار کردن با مردگان را دارد. همانطور که قبلا هم در یکی از قسمت‌ها نشان داد، مایلز بعدها از این طریق زندگی خود را می‌گذراند. سال‌ها بعد، مایلز جوان با ظاهری متفاوت را نشان می‌دهد که برای دیدن مادر بیمارش می‌رود و از او می‌خواهد تا راجع به پدرش و دلیل توانایی عجیب او صحبت کند. لارا می‌گوید که وقتی مایلز کودک بود، پدرش آنها را رها کرده و از آن‌ها خواسته که او را ترک کنند و سال‌هاست که او مرده و جسدش در جایی که مایلز هیچ‌وقتی نمی‌تواند به آنجا برود دفن شده است. چند سال بعد، نوآمی، مایلز را پیدا می‌کند و از مایلز می‌خواهد در ازای 1.6 میلیون دلار در مأموریت آنها که از طرف چارلز ویدمور است شرکت کند و مایلز می‌پذیرد. اما چند روز بعد، توسط چند ناشناس به درون ماشینی برده می‌شود و سردسته آنها سعی می‌کند مایلز را از رفتن به جزیره منصرف کند و از او می‌پرسد چه چیزی در سایه مجسمه قرار گرفته اما مایلز پاسخ آن را نمی‌داند و می‌گوید که اگر آنها دو برابر پولی که ویدمور به او می‌دهد را بدهند به جزیره نمی‌رود اما آنها قبول نمی‌کنند.
    در زمان پروژه دارما در جزیره، مایلز برای مأموریتی مجبور می‌شود که به نزد دکتر چنگ در محل ارکید برود و هرلی هم همراه اوست و مایلز اعتراف می‌کند که دکتر چنگ پدر او بوده است. شب همان روز مایلز از دور به خانه پدر و مادرش نگاه می‌کند و پدرش را می‌بیند که مایلز کودک را در آغوش گرفته است. همان‌وقت به پدرش خبر می‌دهند که زیردریایی آمده و باید به اسکله برود. دکتر چنگ همراه مایلز به اسکله می‌رود و فارادی را می‌بیند که از زیر دریایی پیاده می‌شود.

    حرف‌های ما:
    در این قسمت جز بخشی از گذشته مایلز و تأیید این‌که دکتر چنگ پدر مایلز است، اتفاق مهم دیگری نیفتاد، اما باز هم مشخص نشد که چرا دکتر چنگ از همسرش خواسته بود که با مایلز جزیره را ترک کنند؟ آیا پس از ساخته شدن ارکید، مشکلاتی به‌وجود می‌آید که دکتر چنگ نگران همسر و فرزندش می‌شود؟
    جالب‌ترین بخش این قسمت، بازنویسی فیلمنامه قسمت پنجم جنگ ستارگان بود که هرلی تلاش می‌کرد تا آن را بازنویسی کند و برای کارگردان بفرستد چون در آن سال هنوز این قسمت ساخته نشده بود !
    بازگشتن دوباره دانیل فارادی به جزیره به چه علت بود و او چگونه توانسته بود که همراه سایرین با زیردریایی به جزیره سفر کند؟ از زمانی که سایر، مایلز، جولیت، جین و فارادی به گذشته بازگشتند دیگر خبری از فارادی نبود. او در این سه‌سال به کجا رفته بود؟
    چه چیزی در سایه مجسمه پنهان شده؟ آیا Jughead (بمب هیدروژنی) که در قسمت سوم همین فصل دیدیم به مجسمه ربطی دارد؟

  10. --
  11. #6

    تاریخ عضویت
    Aug 2009
    نوشته ها
    9
    موضوع ها
    1
    سپاس
    0
     
    0سپاس شده در 0 پست
     

    پیش فرض پاسخ : خلاصه قسمت های فصل 5

    فصل پنجم، قسمت 12



    خلاصه این قسمت:
    این قسمت با در مرکز قرار گرفتن بن، به نوعی به تعامل بن و لاک و گذشته بن و ویدمور می‌پرداخت. در بازگشت به زمان گذشته، تا جایی دیده بودیم که ریچارد بن نوجوان را برای درمان به معبد برد. در این قسمت، چارلز ویدمور جوان (نه آنقدر جوان که در یکی از فلش‌های جزیره به عقب او را دیده بودیم) با عصبانیت از ریچارد خواست که علت درمان بن را توضیح دهد و ریچارد با آوردن نام جیکوب و خواسته او، چارلز را آرام کرد و او به دیدن بن نوجوان رفت و به بن گفت با این‌که با آنها زندگی نمی‌کند اما می‌تواند یکی از آن‌ها باشد. اما بعدها، وقتی بن جوان بود (احتمالا بعد از نابودی پروژه دارما)، او را برای کشتن دانیل فرستاده بود. بن همراه ایتان که پسربچه بود به سراغ چادر دانیل روسو رفتند، اما صدای بچه دانیل، یعنی الکس، مانع از کشتن دانیل شد و بن علی‌رغم نظر ویدمور الکس را به عنوان دختر خودش پیش خود نگاه داشت. بن به روسو گفت هر زمان که نجواها را شنید باید به طرف دیگر برود، پس نجواها در آن زمان هم وجود داشتند.
    چندسال بعد، وقتی بن در حال تاب دادن دختر بچه خود بود، ریچارد به او خبر داد که زیردریایی در حال ترک جزیره است. بن به اسکله رفت و با ویدمور که دستانش را بسته بودند خداحافظی کرد. بن به ویدمور گفت که خروج او از جزیره تنها به دلیل شکستن قوانین بوده است و ویدمور در پاسخ به بن گفت، روزی می‌رسد که بن مجبور می‌شود بین جزیره و دخترش الکس یکی را انتخاب کند و همه می‌دانیم که آن روز رسید!
    در سال 2008، قبل از پرواز، وقتی بن جک را ترک کرد، روی اسکله‌ای در حالی که به قایق پنی نگاه می‌کرد، به ویدمور زنگ زد و گفت که آمده تا پنی را بکشد و به طرف قایق پنی رفت. همزمان دزموند در حالی که بسته خرید دستش بود او را دید و بن به او شلیک کرد و سپس سراغ پنی رفت اما چارلی، پسربچه پنی از پله‌های قایق بالا آمد و نگذاشت که بن پنی را بکشد و دزموند اسلحه را از او گرفت و با او درگیر شد.
    در قسمت‌های قبل دیدیم که بن پس از به‌هوش آمدن در جزیره جان لاک را زنده دید. لاک از او خواست تا دلیل این‌که او را کشته بگوید. سپس قرار شد که بن و لاک به بخش اصلی جزیره بروند. اما سزار، یکی از بازماندگان پرواز جلوی آنها را گرفت و بن او را کشت و به لاک گفت آن را به‌جای معذرت‌خواهی برای کشتنش بپذیرد. آنها به محل اقامت سابق بن رفتند و دیدند که چراغ اتاق الکس در خانه بن روشن است. پس از ورود متوجه شدند که سان و فرانک لاپیدس آن‌جا هستند و کریسشن از آنها خواسته که منتظر جان لاک باشند. اما بن به جان لاک گفته بود که برای این‌که قضاوت شود، به جزیره بازگشته و این‌کار را «هیولا» باید انجام دهد. سپس از پشت کتابخانه‌ای که در اتاقش بود و به جایی مثل غار می‌رسید رفت و آبی که آنجا جمع شده بود را خالی کرد. اما هیولا ظاهر نشد و لاک گفت که باید به دنبال آن بروند و آنها بدون فرانک (او به همان‌جایی که هواپیما سقوط کرده بود بازگشت) به طرف معبدی رفتند که سال‌ها پیش، ریچارد بن را برای درمان به درون آن برد. یک حفره آنجا بود و جان از بن خواست درون آن برود، قبل از رفتن بن از سان خواست که اگر از آنجا بیرون نیامد از طرف او از دزموند هیوم معذرت‌خواهی کند. در آن حفره زمین زیر پای بن فرو ریخت و او در جایی افتاد که روی دیوارهای آن به خط «هیروگلیف» چیزهایی نوشته شده بود. در همین وقت دود سیاه از محفظه‌ای بیرون آمد و او را در بر گرفت و تصویرهایی از گذشته‌اش در رابطه با الکس را نشان داد. بعد از رفتن دود، الکس ظاهر شد و بن از او معذرت ‌خواهی کرد. الکس بن را تهدید کرد که از کشتن لاک دست بردارد و هرچه او گفت انجام دهد. سپس ناپدید شد. بن به جان لاک که برای کمک او آمده بود گفت که هیولا به او اجازه زنده ماندن داده است.


    حرف‌های ما:
    - در این قسمت معلوم شد که زخم‌های روی صورت بن، همانطور که قبلا حدس زده بودیم به کشتن پنی ربط داشت. اما بن نتوانسته بود پنی را بکشد. به نظر می‌رسد بچه‌ها یکی از نقطه ضعف‌های بن هستند. همانطور که وقتی برای کشتن دانیل رفته بود در برابر الکس نوزاد، نتوانسته بود مادرش را بکشد و او را به فرزندی قبول کرد. این‌بار هم در برابر چارلی، پسربچه پنی و دزموند، نتوانست پنی را بکشد.
    - در این قسمت هم معلوم نشد رابطه دود سیاهی که به آن «هیولا» می‌گفتند با جزیره و معبد چه بود و چگونه وقتی بن پشت کتابخانه رفت و آب آنجا را خالی کرد، هیولا را صدا کرد؟
    - چارلز ویدموری که به دیدن بن زخمی آمد شخصیت خیلی مثبت‌تر و بهتری از بقیه وقت‌هایی که در میانسالی و جوانی نشانش داده بود داشت.
    - زنده شدن جان لاک بر خلاف نام این قسمت بود. همین‌طور ظاهر شدن الکس در معبد. آیا هیولا خودش را در قالب الکس به بن نشان داد؟ آیا بن به حرف الکس گوش می‌دهد و لاک را برای بار دوم نمی‌کشد؟
    - بعد از مدت‌ها، جان لاک دوباره دوست‌داشتنی بود و البته با خصوصیات یک رهبر با اعتماد به نفس.
    - «ایلانا» شباهت‌هایی به «آنا لوسیا» دارد، اما او کیست و منظورش از سؤالی که از لاپیدس کرد چه بود؟ بیچاره فرانک !
    - این قسمت بدون هیچ خبری از کیت، جک، جولیت، سایر، جین و هرلی و درواقع سی‌سال پیش جزیره به پایان رسید

  12. --
  13. #7

    تاریخ عضویت
    May 2009
    محل سکونت
    تهران
    سن
    19
    نوشته ها
    2,709
    موضوع ها
    67
    سپاس
    6,352
     
    4,974سپاس شده در 1,581 پست
    نوشته های وبلاگ
    15
     
    مدال های من
        
     

    پیش فرض پاسخ : خلاصه قسمت های فصل 5

    عالی بود
    ممنون از وقتی که گذاشتین
    گاهی کلارا ازم میپرسه که منم خواب میبینم؟!
    بهش میگم: معلومه که خواب میبینم؛ همه خواب میبینن!
    میپرسه : خوابِ چی رو میبینی؟
    میگم: همان خوابی که همه میبینند. خوابِ جایی که به آن خواهم رفت!
    و اون میخندهو میگه تو که هیچ جا نمیری! فقط دورِ خودت میچرخی...
    ...ولی اینطور نیست، از حالا به بعد اینطور نیست... حالا من مقصد جدیدی دارم؛ زندگیِ من هم مانند زندگیِ شماست، شبیه زندگیِ همه... شاید سالهای متمادی و عمرهای زیادی طول کشیده باشد، اما حالا میدانم که مقصدم کجاست... مقصدی که همواره به سویش میرفتم... خانه ... که همین نزدیکیست...
    !برگرفته از پارسا با کمی تصرف!










  14. --
  15. #8

    تاریخ عضویت
    Jul 2009
    محل سکونت
    مشهـــد
    نوشته ها
    1,147
    موضوع ها
    29
    سپاس
    454
     
    416سپاس شده در 165 پست
    نوشته های وبلاگ
    4
     

    پیش فرض پاسخ : خلاصه قسمت های فصل 5

    من اه میدونستم شما همچین کاری می خوای بکنی اصلا نگاه نمیکردم.
    اعتياد به تي وي شو چيز خوبيه

    سريال شناسي:
    ALIAS
    SPARTACUS
    L O S T
    24
    PRISON BREAK
    WEEDS
    TRUE BLOOD
    HEROES
    SUPENATRAL
    LAS VEGAS
    CALIFORNICATION
    HOW I MET YOUR MOTHER
    DEXTER
    CHUCK
    BREAKING BAD
    TWO AND HALF MAN
    CAMELOT
    GAME OF THRONES
    WALKING DEAD
    DOCTOR WHO
    Smalllive
    Fringe
    Vampire Diaries

  16. --
  17. #9

    تاریخ عضویت
    Jul 2009
    محل سکونت
    Tehran / London
    سن
    31
    نوشته ها
    1,504
    موضوع ها
    12
    سپاس
    0
     
    29سپاس شده در 25 پست
     

    پیش فرض پاسخ : خلاصه قسمت های فصل 5

    چقدر جامع و خوب بود... مرسی.

    فقط فکر نمی کنید اگه در بخش بحث اپیزودیک این مباحث رو مطرح می کردید بهتر بود؟

    به هر حال ممنون.
    ...bYe my friends

  18. --
  19. #10

    تاریخ عضویت
    May 2009
    سن
    34
    نوشته ها
    2,303
    موضوع ها
    145
    سپاس
    524
     
    590سپاس شده در 216 پست
    نوشته های وبلاگ
    9
     
    مدال های من
        
     

    پیش فرض پاسخ : خلاصه قسمت های فصل 5

    اينا ماله يه سايته ديگه است خوب بود حداقل به منبع هم اشاره ميكردي
    اينجا لاست باز خفن زياده دوستان تازه وارد حواسشون باشه
    اينم لينك سايت
    http://www.lost-tv.persianblog.ir/

    در این پست 1 کلمه به صورت خودکار جهت آسودگی کاربران به بخش مورد نظر لینک شده اند.
    ویرایش توسط "MOHAMMAD" : 08-31-2009 در ساعت 06:50 AM



  20. --

موضوع های مشابه

  1. خلاصه اپیزود S01E01:Pilot سریال فرار از زندان
    توسط I am LOST در انجمن Prison Break
    پاسخ ها: 3
    آخرين نوشته: 08-13-2009, 07:31 PM
  2. فصل 5 قسمت اول
    توسط dezsmond در انجمن فصل 5
    پاسخ ها: 3
    آخرين نوشته: 06-26-2009, 03:02 PM
  3. زیر نویس یا خلاصه فصل5
    توسط سما11 در انجمن فصل 5
    پاسخ ها: 1
    آخرين نوشته: 05-30-2009, 09:07 AM

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •